در هوای تو
خدای من

چه شبِ سردیست ، امشب
گیر کرده ام در این تنهایی وسوسه انگیز
امشب چقدر محتاجم پا به پای دلم بیایی!
و من ، با صدای قدمهایت آرام شوم
خودخواهیست؟ آری میدانم
تو معبودی و من ...
و من هیچ
ولی چه کنم ؟
دلم در تنگنای سینه دارد خفه میشود
بغضی راه فریادم را بسته
دوست دارم قدم بزنم ، تا صبح
در هوای زلالِ تو

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر ۱۳۹۱ ساعت 22:46 توسط مسافر
|
روزهای زیادی از زندگیم از دست رفت تا امروز مسافر درگاه خدا شوم