خدای من

چه شبِ سردیست ، امشب

گیر کرده ام در این تنهایی وسوسه انگیز

امشب چقدر محتاجم پا به پای دلم بیایی!

و من ، با صدای قدمهایت آرام شوم

خودخواهیست؟ آری میدانم

تو معبودی و من ...

و من هیچ

ولی چه کنم ؟

دلم در تنگنای سینه دارد خفه میشود

بغضی راه فریادم را بسته

دوست دارم قدم بزنم ، تا صبح

در هوای زلالِ تو